شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 80
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
اموال برادر و برادرزادهء او شد ( فصل 46 ) ؛ در مدّتى كه سلطان به قصد برانداختن براق حاجب رفته بود شرف الملك در تفليس بود و در موقعى كه خبر رسيده بود كه گرجيان نزديك است او را از ميان ببرند خانان لشكر آوردند كه او را مدد كرده نجات دهند ، ولى معلوم شد آن خبر دروغ بوده است ؛ مصنّف نيز در اين زمان همانجا بوده است ( 154 ) . در سال 624 سلطان بيلقان و اردبيل را به ملكيّت به شرف الملك بخشيد و او آنجا را آبادان كرد و مردم كه شهر را ترك كرده بودند همه بازگشتند ( 160 ) . در قضيّهء تهمت زدن رؤساى عراق به شرف الدّين وزير عراق و اختلاس اموال سلطان را به او نسبت دادن شرف الملك نيز جزء مخالفين شرف الدّين بود ( 162 حاشيه و متن عربى چاپ مصر 226 ) . در هنگام شكايت كردن اسماعيليان از اورخان كه خراسان را سلطان به دو به اقطاع داده بود شرف الملك مأمور محاكمه بين ايشان شد ، و بعد از آنكه فدائيان اسماعيليّه اورخان را كشتند شرف الملك بسيار ترسيد و نشانها از جبن جبلّى و ضعف نفس بروز داد ( فصل 55 ) . در زمانى كه بار ديگر سلطان بعراق رفته و شرف الملك را از ميان راه به سمت آذربايجان از براى حفظ آنجا برگردانده بود با مماليك اتابك ازبك كه مىخواستند آذربايجان را بگيرند و نوهء ازبك را بر سرير بنشانند جنگ كرد و سركردگان ايشان را اسير كرد و دو تن را به دار كشيد ( متن عربى چاپ مصر 255 تا 256 ) . ملكهء دختر طغرل زن سابق اتابك ازبك را كه زن سلطان شده بود چندان آزار كرد كه او متوسّل به حاجب على نايب ملك اشرف در خلاط گرديد و حاضر شد كه سلماس و اورميه و خوى و اطراف آنها را كه إقطاع او بود به حاجب على واگذارد تا از شرّ شرف الملك آسوده شود ، و او آمد و ملكه را همراه خود برد ( متن عربى چاپ مصر 258 تا 260 ) . در موقعى كه بيرون خوى منزل داشت رسولى از روم آمد بدين اميد كه ما بين جلال الدّين و علاء الدّين عهد وفاق و دوستى